میدانید من قابلیت بالایی در به گا رفتن دارم. یعنی ها. از بچگی قابلیت بالایی داشتم. مخصوصا این قابلیت از حوالی عید به اینور چند برابر هم شده. اصولن عشق پدیده ایست که آدم ها را به گا می دهد. گای عظما مثلن. یا انواع دیگر. بعد اما تابستان که شد به خودم آمدم. گفتم بس است دیگر. گفتم جمع کن بساطت را لطفن. پاشو یک کاری بکن. بیرون بیا از این حالی که داری و الا که شکی و تردیدی نیست که پایان این تابستان را به چشمان خود نمی بینی. منظورم خودکشی است؛ البته. بعد نگران شدم. گفتم که پاشم یک کاری بکنم بنابر سفارش خودم. رفتم. رفتم گاندی و مغازه دار شدم. در مغازه ی پویا این ها که میشد خواهر شیوا. ماندم و دو هفته سیخ نشستم روی آن صندلی روبروی در. بدون میز یا چیزهای دیگر. مثلن کارآموزی. از ساعت یازده صبح تا نه شب دقیقن. به جز پنج شنبه و جمعه ها. بعد دو هفته خودم تنها. که تازه ساعت کاریم هم نصف شد. بعد ماه رمضان از راه رسید و دیدم که ای داد بیداد! بنده هنوز دارم به گا می روم و از گا برمیگردم! شاید این هم چاره ی کار نبود. فضای دلگیر گاندی که سرشار از کاپل های پولدار و خوشبخت و کافه چی های پررو و مغازه دارهای عرق خور بود شاید به کار من نمی آمد. پس رفتم کارگاه. گفتم روزی ده ساعت کار خواهم کرد. 4 روز در هفته. مثل سگ. شابلون خواهم شست. رنگ خواهم ساخت. راکل خواهم کشید و فیلم خواهم گرفت از طرح ها. ولی در عوض تورا هم فراموش خواهم کرد. باشد تا کونت بسوزد همی. برای خودم برنامه ریزی کرده بودم خیلی جدی. خیلی دقیق. که تا پایان تابستان به خودم فرصت می دهم برای همه ی گریه زاری ها و دلتنگی ها. و البته به گا رفتن ها. خودم را تصور می کردم مثلن که با کفش هایی که تق تقشان طنین انداز می شود و لبخندی حاکی از اعتماد به نفس از راهروی دانشگاه عبور می کنم و چه کون ها و دماغ ها که در آتش خواهند سوخت از تماشای اینکه من از تصویر لاس زدن فرد مورد نظر با تمام دوستان و آشنایانم و همه ی دانه پاشی ها برای ورود به تختخواب ککم هم نمی گزد. و ایتز ا برند نو دِی و این گه خوریها.
کار کردم و کار کردم و گفتم خب پولدار میشوم عوضش. از دل خودم درمی آورم این همه بدبختی را. جمع می کنم که سال دیگر بروم هند پیش میلاد اصلن. حیدرآباد. انقدر با هم وید بزنیم و های شویم که کون دنیا و ما یتعلقه پاره شود. میلاد گل است خیلی. یکی از معدود آدمهای گلی که در این سیاره ی کوفتی باقی مانده اند.
شنیده اید که می گویند در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد؟ خب کس گفته اند. در همیشه برای ما لااقل روی یک پاشنه چرخیده است. من ماندم و حوضم و دهانی که باز نمیشود هرگز برای دفاع از حق. و درست حدس زدید! من باز هم به گا رفتم.
مسئله این است که یکی باید باشد. یکی که قرار بوده باشد و نیست. یک به تخمم گفته و رفته. رد شده. به همین راحتی. یکی که می توانستی در مهمانی ها با لبخند معرفی اش کنی. که مثلن وقتی توی ویو نشسته اید و سرد است بیاید سفت بغلت کند که یخ نکنی. که جایش توی خنده ها و گریه هایت خالی نباشد. که هی خودت را گول نزنی هرروز با یک آدم که آهان! اصلن من از اول همین را می خواستم و غیر از این هیچی نمی خواستم و بعد ببینی نع. چقدر جایش توی قلبت سرد است. چقدر نمی تپد. و یک جای دیگر در قلبت دارد روز به روز بیشتر ورم می کند.
بعد می گویی ای کاش همه ی این ها را می توانستی به مادری بگویی که داری روی پایش زار می زنی و موهایت را ناز می کند. که بفهمد. اما متاسفانه مادری داری که از گریه شرمسار می شود. که تنها عبارت دلداری دهنده اش موقعی که داری اشک و خون را با هم بالا می آوری این است که "سعی کن به خودت مسلط باشی". بله. مادری دارم که روزی که خبر خودکشی پادینا را شنیدم آمد خیلی مصمم و بداخلاق -درنقش یک والد جدی و دلسوز مثلن- در اتاق را باز کرد به من گفت به خودت مسلط باش. جمع کن خودتو. و در را بست.
خلاصه. زندگی بعضی ها هم اینجوری است دیگر.











