روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
dreaming, I was only dreaming.

مقدمه!!:داشتم عکساشونو میدیدم. کلا. چن وقته با دوستای صمیمی خیلی مواجه میشم. نمیدونم اذیتم میکنه یا نه. نمیدونم یاد همه چی میفتم یا نه. میفتم. نازلی میگه دوستای صمیمی شبیه هم میشن. راس میگه. خیلی. عکساشونو که دیدم مطمئن شدم. کاشکی بودیم هنوز. میدونی؟ نمیشه خب اما فکر کردن بهش که عیبی نداره. اون مسیر دوباره و دوباره و دوباره. اینو واسه ت قبلنا نوشته بودم. همینجوری. بی ربط. فکر کنم ماله اردیبهشت اینا باشه. همینجوری گذاشتم میدونی که کارای من حساب کتاب نداره. بخون حالا.


داشتم نوشته های گذشته را می خواندم. دفتری که تقسیم کرده بودیم... قلبهایی که تقسیم کردیم و به هم چسباندیم و بعد کسی آمد و نصف قلب های هرکداممان را پرت کرد سمت خودش... و ما ماندیم و قلب های نصفه ای که نمی دانستیم چه کارشان کنیم. نامه ای را خواندم که برایت نوشته بودم تا روز تولدت برایت بفرستم... مثل سال گذشته... اما گفتم... چه اهمیت دارد چه گفتم؟ نفرستادم دیگر. اینجا نشسته ام و می نویسم در حالیکه قلم و کاغذ ارزششان را برایم از دست داده اند. دفترم مانده و پر از سطرهای سفید شده است. همان سطرهایی که روزی شریعتی گفت و روزی تو نوشتیشان. ببخشید که احساساتی هستم. ببخشید که نمی توانم. شاید من هم نیمه ای که پر کرده بودم را پاره کنم و بریزم دور. اینطوری لا اقل مساوی می شویم.

به جدایی ها فکر می کنم و به فاصله هایی که همیشه شاید جدایی نیندازند. اینکه یک سال آینده چقدر ترسناک است. اینکه... چی میشود راستی؟ دلم میدانی چه میخواهد؟ دلم سوسک هایی را میخواهد که آرام و بی حرکت روی زمین دراز کشیده باشند و من تا با پا به آنها بزنم بلند شوند و شروع کنند به دویدن و من از جا بپرم و تو و پدرت از خنده غش کنید. دلم قدم های بی هدفی را می خواهد که زیر باران و در سکوت یک مسیر طولانی را گز کنند. دلم میخواهد دوچرخه ات را بیاوری توی پارکینگ و برویم گوشه ی انباری و تو حرف بزنی و من نگاهت کنم و عمو صفدر هم بیاید چپ چپ نگاهمان کند و برود. آخرین باری که از آن خیابان رد شدم دلم آنقدر فشرده شد که نتوانستم به آن خانه نگاه کنم. نتوانستم به راننده بگویم نگه دارد تا ببینم پیرمرد هنوز با لباس های نخ نمایش روی موزاییک های خنک قدم می گذارد یا نه.

فکر میکنم و حرصم می گیرد از اینکه چرا زودتر بزرگ نشدیم. حرصم می گیرد از اینکه چرا بلد نیستم پیانو بزنم. حرصم میگیرد از اینکه چرا بعضی شعرها، بعضی حرفها و بعضی نگاه ها انقدر زود قلبم را لمس می کنند. حرصم می گیرد و به قول تو خنده دار است و به قول خودم من که خنده ام نمی گیرد.

جفتمان کسی را می شناسیم که برای سیمونه می نویسد و من روزی ازش پرسیدم سیمونه دوستش است یا یک نماد و او گفت شاید هر دو. آن موقع نفهمیدم اما الان می فهمم.  و شاید تو هم الان نفهمی اما دارم بیشتر برای خودم می نویسم تا تو. بعد هم آرزو می کنم که دیوانه نشوم و بزنم پاک کنم تمام این چرندیات را. تو هم آرزو کن.

یک بار کسی گفت بزرگترین نقطه ضعف نوشته هایت شخصی بودنشان است و من فکر کردم که این احتمالا بزرگترین نقطه ی قوت من است... خنده دار است نه؟

خنده دار است این که ترجیح میدهم آهنگی را گوش کنم که یا بی کلام است یا من همه یا حداقل بخشی از آن را نمی فهمم چون آنطوری بیشتر درک میکنم. خنده دار است که احساس می کنم من از این دایره ی زمانی جدا شده ام و دارم بقیه را نگاه می کنم که می آیند و می روند و می گذرند. گاهی احساس می کنم که خدا منم. و اگر کمی شانس بیاوریم نیستم چون اگر باشم خدای بی اعتقادی هستم و آنوقت شاید این همه سیاهی و تاریکی در دنیا بی معنا نباشد. به هر حال فکر میکنم اگر خدایی هم باشد خدای پوچگرایی است. :)

نمی دانم چه بگویم اصلا نمی دانم برای چه این نامه را نوشتم.

حس همان وقتی را دارم که گفتی احساس می کنی آدم مرده ای هستی که برای دوست زنده ی خود می نویسد.

دلم این چند وقته خیلی می گیرد و غروب دلتنگم می کند و شب دلتنگ تر. شاید دنبال همان لوله بازکنی می گردم که دل های گرفته را باز می کند و شاید یکی دو تا ماهی قرمز هم تویشان بیندازد.

دلم گرفته شاید برای پدر عباس معروفی که دارد می میرد و او توی وبلاگش نوشته بود. یا برای خودش و پدربزرگی که هر سال مجبورش می کرده عکس بگیرد. برای تو که نگذاشتند بنویسی و نیم کاغذهایی که آزارت میدهند هنوز. شاید هم برای آن ماهی قرمز هایی که می روند توی شکم بیمارانی که زردی گرفته اند و بعد هم احتمالا انقدر در اسید معده شان تاب می خورند تا ذوب شوند. دلم تنگ است "تو". تنگ! ببخش دست هایم را که می لرزد. ببخش که برایت می نویسم. ببخش اشک هایم را که می آیند. ببخش که همیشه منم که حرف می زنم. ببخش. :)



+نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388ساعت01:52 AMتوسط frozen |
ناگفتنی ها

مگو.

مگو مادر

با کس مگو.

با کس مگو رازهای سر به مهرم را

که نه هرگز برای تو،

و نه برای هیچکس دیگر

برملا کرده ام.

و عشق هایم را فاش مساز

عشق های خاموشی

که با خود به گور می برم.

 

 

با کس مگو نگفته هایم را

که کسی حضور بی حضورشان را نفهمید

با کس مگو مادر...

و پنهان دار.

پنهان دار بغض ترک خورده ی گلویم را

که همچون سالیان قبل،

پنهانش داشتی از چشمانت

 

 

و مرا بگذار.

مرا به حال خود بگذار

مرا در خلاء جاودانه ی نیستی رها دار

چنان که همه

در تمام این دوران خاک گرفته.

 

 

 

 

-----------

دلم نمیخواست اینجا باشه، اینجا بذارمش. شاید چون خیلی شخصیه. شاید چون به بیتا قول داده بودم، و به خودم، که دیگه شعر ننویسم. شاید چون فکر میکنم چرته. شاید چون می ترسم از باز گذاشتن کامنتا. شاید هرچی.

اما گذاشتم به هر حال. اگر چرت بود، اگر خیلی شخصی بود، اگر دوباره شعر نوشتم، اگر کامنتا رو باز گذاشتم، اگر هرچی. ببخشید. به بزرگی یا کوچیکی یا متوسط بودن خودتون.

+نوشته شده در یکشنبه 6 دی ماه سال 1388ساعت4:58 PMتوسط frozen | نظرات (27)
sin excusas ni rodeos

"هنوز در عکس باد می وزد،

باران می آید...

پاییز جای خالی تو را، پر کرده است."

 

فریاد شیری

*ببخشید که من بی سوادم و فکر کردم این شعر مال توئه! :)

 

پ.ن: دوباره رفتم اونجا. فکر می کردم بمیرم. فکر می کردم قلبم دیگه کشش اینهمه فشردگی رو نداشته باشه. اما داشت. و من زنده م.  انگار که یه مجازات از پیش تعیین شده باشه ؛ سه ساعت تمام زل زدم به صحنه. دیالوگهای بی معنی رو می شنیدم و نمی شنیدم. باورت میشه؟ هیچ اتفاقی نیفتاد! احساس میکردم با پای خودم دارم وارد یه لابیرنت میشم که دیگه نمی تونم ازش خارج شم. انگار با کمال میل دارم میرم که تا ابد توی ناگوارترین کابوس زندگیم زندگی کنم. و سخت بود. چون می دیدم تو رو که از دور میای. خودم رو که اون مکعب رو پیدا نمی کردم. سیب زمینی سرخ کرده هایی رو که واسه گربه هه ریختی. سیروس همتی رو با اون چراغ قوه ی احمقانه ش. و دارم اشباع میشم پادینا. شایدم شدم. بدون که بی نهایت سخته. سخته که مجبورم بخندم و لبخند بزنم و وراجی کنم و سر تکون بدم، در حالی که خالی خالیم.

همه ش دارم به این فکر میکنم که کاش یه زمان برگردان داشتم. میومدم حرف میزدم باهات. برام از آقای اخباری میگفتی. از موسوی. بهت میگفتم دوستات چقد گهن. بچه های سیم آخر و سوره. که چقدر متظاهرن. میگفتم بهت که اون فاطمه هه توی مجلس عزات نامجو میخوند! اونم غلط! که یه شعر مشیری رو درست بلد نیست بخونه! که به قول شیما چپ و راست لازمه! بهت میگفتم نوشته هاتو یه جایی بذاری که هر آشغالی از در اومد تو برای جبران کمبودهای دوران کودکی ازشون سو استفاده نکنه. که نمیدونم. که هر چی!

پادی کاش اینا راست نباشه. کاش همه ش خواب باشه. شادی میگفت باباش یه دفعه توی خواب هفت سال زندگی کرده. شاید اینم همینه. یه کابوسه فقط. شاید بیدار شم و ببینم هنوز یه ماه پیشه. یا بهتر، هنوز عشق لرزه رو اکرانه. حتی قبلترش که امانوئل اشمیت اومده بود ایران.

انقد شبانه های شاملو رو خوندم که همه رو حفظ شدم انگاری. آه... بگذاریدم... بگذاریدم...انگار که مغزم داره خون میاد از این همه فشاری که داره بهش میاد. دلم میخواد کل این سه هفته رو بالا بیارم. هرچی کم میارم با خودم فک میکنم جای ویتگنشتاین بودی چیکار میکردی؟ اما من که ویتگنشتاین نیستم پادی. من توئم نیستم. من خودمم. واسه همینه که نمیدونم چیکار باید بکنم. واسه همینه که نمیدونم کجام. واسه همینه که... که چی؟ میفهمی نه میتونم و نه میخوام که فراموش کنم ؟ من یه خطم نبودم لعنتی! یه جمله! یه کلمه!

کاش میتونستم باور کنم که هنوز هستی. کاش اینجارو میتونستی بخونی. اما کاشکیو کاشتیم و در نیومد. خواستی بخند. از همون مدل خنده های خودت.

+نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر ماه سال 1388ساعت10:12 PMتوسط frozen |
I will always remember you

پادینای عزیزم

ای کاش نقاش خوبی بودم و می تونستم حجم سرشارت رو به تصویر در بیارم.

ای کاش شاعر خوبی بودم و میتونستم وسعت روحت رو بر بال کلمات پرواز بدم.

ای کاش مجسمه ساز چیره دستی بودم و می تونستم برات یه یادبود بسازم. از تو... به تو...

اما حیف و صد حیف که هیچکدوم از اینها نیستم و سعی میکنم. سعی میکنم به خاطرم بسپارم چالهایی که همیشه دوست داشتم. لبخندهای تلختو. خنده های شادتو. صداتو.

سعی می کنم آرزومون یادم بمونه. جمعه بازارهای نرفته. عشق لرزه ای که به هم قولشو دادیم و نرفتیم تا از اکران ورش داشتن.

من اما هنوز روی حرفم هستم. فقط میتونم آرزو کنم که شاید "بَعد"ی هم باشه. شاید تو داری منو که دارم اینارو مینویسم نگاه می کنی. شاید سر تمرینام بیای. شاید...

نمی دونم پادینای عزیزم. هیچکدوم از اینارو نمیدونم.

فقط یادت باشه که هر چی که بشه فراموشت نمیکنم. خودتو، آل استارای رنگ و وارنگتو، تئاتر مسخره و مزخرف مجلس برادرکشی رو، عشق وافر جفتمون به محسن حسینی و حرکات موزون خارق العاده ش تو مهمان سرای دو دنیارو، دستبندهای خوشگلتو، شبهای کوکوپاپسی رو.

هیچکدوممون فراموش نمیکنیم.



30/8/88 شنبه

1:29

2 روز بعد.

پ.ن: خودت که میدونی نوشتنش چقد برام سخت بود.




+نوشته شده در شنبه 30 آبان ماه سال 1388ساعت1:39 PMتوسط frozen |
-

اما ما آدم‌هایی هستیم که زمان و مکان‌مان به‌هم ریخته، نمی‌دانیم کِی چرا کجاییم!



عباس معروفی

+نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان ماه سال 1388ساعت7:26 PMتوسط frozen |

بعضی اوقات از خود می پرسیم که چرا خوشبختی انقدر دیر می آید؟ چرا زودتر نیامد؟ اما اگر مثل این مورد هنگامی که انتظارش را نداریم ناگهان ظاهر شود، به احتمال زیاد نخواهیم دانست با آن چه کار کنیم. موضوع انتخاب بین خنده و گریه نیست، بلکه اضطراب پنهانی از فکر کردن به این نکته است که شاید آنقدر شایسته ی آن نباشیم.


مرد تکثیر شده- ژوزه ساراماگو

+نوشته شده در شنبه 28 شهریور ماه سال 1388ساعت1:31 PMتوسط frozen |
and I ran and I ran and I ran...

غصه م میشه وقتی می بینم این همه راهو تا حالا دوییدیم و حتی تازه اول راهم نیستیم.



+نوشته شده در جمعه 20 شهریور ماه سال 1388ساعت4:24 PMتوسط frozen |
take you away

نمیدانم به خاطر بادی که مستقیم میخورد توی صورتم بود، یا به خاطر خوابی که پلکهایم را غلغلک میداد. شاید هم برای رنگ آبی خاکستری آسمان بود یا اینکه تنها موجود متحرک توی خیابان ماشینی بود که من تویش سوار بودم. هر چی که بود باعث شد دوباره بیاید، دوباره رد شود و من هی از خودم بپرسم چرا و هی هیچ جوابی نداشته باشم. و هی نمیشد که فکر نکنم که میدانسته و اگر نمیدانست پس چرا فقط توی چشمهای من نگاه کرد؟ چرا انگار فقط برای من حرف میزد؟ اصلا چرا آن لحظه تمام دنیا محو شد و فقط من ماندم و صندلی ام و او؟ چرا این چند وقته همه چیز آن جوری که قرار بوده باشد نیست و چقدر همه چیز در هم گره خورده است! چقدر عجیب است که با آدم هایی که انقدر نمیشناسیم انقدر نزدیکیم. احساس میکنم زیر دست و پا مانده ام می دانی؟ احساس میکنم من هم جزو همان آدم هاییم که جا مانده ام. چند وقت است نفس کشیدن خیلی سخت شده. خیلی.





+نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور ماه سال 1388ساعت10:09 PMتوسط frozen |
not exactly

باران میخورد روی پوستت و غلغلکت میدهد. حاشیه ی پیاده رو ایستاده ای و پایت را تکیه دادی به دیوار پشت سرت. و سیگارت را دود میکنی. سعی میکنی مواظب باشی که صورتت حتما زرد و نزار به نظر برسد. رنج کشیده. بعد یادت می آید که خوانده بودی زرد خالص که باشد نماد دانایی است و با رنگهای دیگر اگر مخلوط شود میشود تردید و بی اعتمادی. سعی میکنی ته لبخندی را که بر روی لبهایت نشسته محو کنی و آفرین! موفق میشوی!

ما از همینجا نگاهت میکنیم و تکان نمیخوریم. دو تایمان به هم نیم نگاهی می اندازند. اما دوباره نگاهشان را می کشند روی تو و نگاهشان بر اثر سائیدگی درد می گیرد. ها ها ها!

کمی جلوتر از تو یکی دیگر دارد به قوطی خالی نوشابه ضربه میزند  و جلوتر پرتش میکند. یک ضربه ی دیگر و حالا یک قوطی نوشابه جلوی پایت است. پایت را روی آن میگذاری و چهره ی زردت را بالا میگیری: خب؟

شانه هایش را بالا می اندازد  و راهش را می کشد و می رود.

ما یکهو یاد یک نویسنده می افتیم. هرکی. صورت زردت را باران دارد میشورد و کم کم دارد سفید می شود و ما دستهایمان را سفت می گیریم جلوی دهانمان و نخودی می خندیم. سفید نماد چه بود اگر گفتی؟ نماد چیزی بود که تو نمیخواستی باشی.

اوقاتت تلخ میشود و کمی به خاکستری میزنی. تصمیم میگیری راه بیفتی و چشمت میفتد به قوطی نوشابه و یک ضربه میزنی زیرش تا جلو بیفتد و راه میفتی. چند ضربه میزنی و رنگ ها از صورتت دارد شسته میشود و داری کم کم محو میشوی. محو میشوی و یک سیگار نیم سوز می ماند و یک قوطی نوشابه ی لگد خورده. ته مانده هایت آخرین لگد را میزند به قوطی نوشابه که جلوی پای او می افتد که داشت سعی می کرد ته لبخند لبش را در حالی که سرش پایین بود پاک کند. صورت زردش را که کمی به سفیدی میزند بالا می آورد و با نگاهی خالی از تو می پرسد: خب؟

اگر بودی شانه هایت را بالا می انداختی و راهت را می کشیدی می رفتی. اما نیستی.

میگوییم همین. بعد پا می شویم برویم کمی آن طرف تر بنشینیم که چهره ی زرد او را بهتر ببینیم. همین!

+نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد ماه سال 1388ساعت9:01 PMتوسط frozen | نظرات (21)
:|
hope you're happy!
+نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد ماه سال 1388ساعت10:27 PMتوسط frozen | نظرات (12)