مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 14 مهر ماه سال 1390 ساعت 00:19 AM

میدانید من قابلیت بالایی در به گا رفتن دارم. یعنی ها. از بچگی قابلیت بالایی داشتم. مخصوصا این قابلیت از حوالی عید به اینور چند برابر هم شده. اصولن عشق پدیده ایست که آدم ها را به گا می دهد. گای عظما مثلن. یا انواع دیگر. بعد اما تابستان که شد به خودم آمدم. گفتم بس است دیگر. گفتم جمع کن بساطت را لطفن. پاشو یک کاری بکن. بیرون بیا از این حالی که داری و الا که شکی و تردیدی نیست که پایان این تابستان را به چشمان خود نمی بینی. منظورم خودکشی است؛ البته. بعد نگران شدم. گفتم که پاشم یک کاری بکنم بنابر سفارش خودم. رفتم. رفتم گاندی و مغازه دار شدم. در مغازه ی پویا این ها که میشد خواهر شیوا. ماندم و دو هفته سیخ نشستم روی آن صندلی روبروی در. بدون میز یا چیزهای دیگر. مثلن کارآموزی. از ساعت یازده صبح تا نه شب دقیقن. به جز پنج شنبه و جمعه ها. بعد دو هفته خودم تنها. که تازه ساعت کاریم هم نصف شد. بعد ماه رمضان از راه رسید و دیدم که ای داد بیداد! بنده هنوز دارم به گا می روم و از گا برمیگردم! شاید این هم چاره ی کار نبود. فضای دلگیر گاندی که سرشار از کاپل های پولدار و خوشبخت و کافه چی های پررو و مغازه دارهای عرق خور بود شاید به کار من نمی آمد. پس رفتم کارگاه. گفتم روزی ده ساعت کار خواهم کرد. 4 روز در هفته. مثل سگ. شابلون خواهم شست. رنگ خواهم ساخت. راکل خواهم کشید و فیلم خواهم گرفت از طرح ها. ولی در عوض تورا هم فراموش خواهم کرد. باشد تا کونت بسوزد همی. برای خودم برنامه ریزی کرده بودم خیلی جدی. خیلی دقیق. که تا پایان تابستان به خودم فرصت می دهم برای همه ی گریه زاری ها و دلتنگی ها. و البته به گا رفتن ها. خودم را تصور می کردم مثلن که با کفش هایی که تق تقشان طنین انداز می شود و لبخندی حاکی از اعتماد به نفس از راهروی دانشگاه عبور می کنم و چه کون ها و دماغ ها که در آتش خواهند سوخت از تماشای اینکه من از تصویر لاس زدن فرد مورد نظر با تمام دوستان و آشنایانم و همه ی دانه پاشی ها برای ورود به تختخواب ککم هم نمی گزد. و ایتز ا برند نو دِی و این گه خوریها.

کار کردم و کار کردم و گفتم خب پولدار میشوم عوضش. از دل خودم درمی آورم این همه بدبختی را. جمع می کنم که سال دیگر بروم هند پیش میلاد اصلن. حیدرآباد. انقدر با هم وید بزنیم و های شویم که کون دنیا و ما یتعلقه پاره شود. میلاد گل است خیلی. یکی از معدود آدمهای گلی که در این سیاره ی کوفتی باقی مانده اند. 

شنیده اید که می گویند در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد؟ خب کس گفته اند. در همیشه برای ما  لااقل روی یک پاشنه چرخیده است. من ماندم و حوضم و دهانی که باز نمیشود هرگز برای دفاع از حق. و درست حدس زدید! من باز هم به گا رفتم.

مسئله این است که یکی باید باشد. یکی که قرار بوده باشد و نیست. یک به تخمم گفته و رفته. رد شده. به همین راحتی. یکی که می توانستی در مهمانی ها با لبخند معرفی اش کنی. که مثلن وقتی توی ویو نشسته اید و سرد است بیاید سفت بغلت کند که یخ نکنی. که جایش توی خنده ها و گریه هایت خالی نباشد. که هی خودت را گول نزنی هرروز با یک آدم که آهان! اصلن من از اول همین را می خواستم و غیر از این هیچی نمی خواستم و بعد ببینی نع. چقدر جایش توی قلبت سرد است. چقدر نمی تپد. و یک جای دیگر در قلبت دارد روز به روز بیشتر ورم می کند.

بعد می گویی ای کاش همه ی این ها را می توانستی به مادری بگویی که داری روی پایش زار می زنی و موهایت را ناز می کند. که بفهمد. اما متاسفانه مادری داری که از گریه شرمسار می شود. که تنها عبارت دلداری دهنده اش موقعی که داری اشک و خون را با هم بالا می آوری این است که "سعی کن به خودت مسلط باشی". بله. مادری دارم که روزی که خبر خودکشی پادینا را شنیدم آمد خیلی مصمم و بداخلاق -درنقش یک والد جدی و دلسوز مثلن- در اتاق را باز کرد به من گفت به خودت مسلط باش. جمع کن خودتو. و در را بست.

خلاصه. زندگی بعضی ها هم اینجوری است دیگر.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 11 فروردین ماه سال 1390 ساعت 00:22 AM

 

چرا دوست داشتن انقدر درد دارد؟ از اول همینقدر دردناک بود یا ما آدم ها از آنجا که همه چیز را شور می کنیم شورش کردیم؟ چیز خوبی است اصلا؟ اگر هست پس چرا انقدر زخم می زند و خون می اندازد روحمان را؟ چرا نباید حیوان باشیم وقتی انسان بودن انقدر می سوزاند؟

چرا همیشه آدم هایی را از دست می دهیم که بیشتر از همه دوستشان داریم؟ کجا می روند؟ اصلا می دانند دوستشان داریم و می روند یا بی خبرند؟ چطور باید خبردارشان کرد؟ اگر می دانند دوستشان داریم پس چرا می روند؟ پس ما این قلب های خراب تکه پاره مان را کجا جا بدهیم؟

چرا چرا چرا؟

این موسیقی کنعان هی تکرار می شود و هی سوال ها توی مغزم چرخ می خورند.

اگر آدم ها از اول قرار است که بروند خب اصلا چرا می آیند؟ چرا باید به چیزی دل بست که نمی ماند؛ فرار می کند، از لای انگشت سر می خورد و توی تاریکی ها فرو می رود؟ اصلا گیریم یکی نمی داند می رود یا لا اقل خودش علاقه ای به رفتن ندارد. آنی که میداند می خواهد برود و ماندنی نیست چرا مارا وادار به دوست داشتنش می کند؟ راستی شماها هم همانقدر که من از دوست داشتن درد می کشم درد می کشید؟ شما هم به گذشته و آدم هایی که رفته اند فکر می کنید طعم خون دهانتان را پر می کند؟ شما هم نمی دانید بروید یا بمانید؟ یا مثل همیشه شما گذشته اید و منم که جا مانده ام پشت سرتان و هرچه جان می کنم به گرد پایتان نمی رسم؟

من فکر می کنم که انصاف نیست. انصاف نیست از کل دوست داشتن فقط تلخیش برای آدم بماند. فقط گذشته و آدم هایی که رد شده اند و رفته اند. درست نیست. درست نیست که آدم ها فقط بیایند و رد شوند و یک تکه از روح ما را با خودشان ببرند. اصلا درست نیست. درست نیست که غم گاهی انقدر از قلب من بیرون فواره می کند که مجبورم سوال ها و ابهامات و دلتنگی هایم را اینجا با شما درمیان بگذارم. درست نیست انقدر دوست داشتن سخت باشد که آدم همیشه از زخم های جدید و تازه بترسد و تلخیَش انقدر شیرین باشد که نتواند جلوی خودش را بگیرد. هست؟ نیست واقعا.

کاش یکی بود. یکی از همین آدمهایی که رفته اند و گم شده اند توی تاریکی. که تا وقتی توی این باتلاق داشتیم دست و پا می زدیم دستمان را می گرفت و محکم می کشیدمان بیرون. حیف که نیست. حیف که این تقلاها یک وقتی یک جایی خیلی ناگهانی پایان می پذیرند. و ما می رویم و پشت سرمان آدم هایی جا می مانند که دوستمان داشته اند...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 6 اسفند ماه سال 1389 ساعت 3:24 PM

دیر شده. خیلی هم دیر شده. دیر برای ماندن و از آن دیرتر برای رفتن.

الان درست هجده سال و هفت ماه و شانزده روز است که دیر شده و من اینجا وصلم به این طناب پوسیده که نه پاره می شود و نه مرا از تاب خوردن و آویزان ماندن بازمیدارد.

دیر تو نیستی دیر منم که دیر فهمیدم تو کِی برایم تو شدی. اصلا تو تو شدی؟ چه اهمیتی دارد الان نه فرصت برای ما شدن هست و نه برای من ماندن.

من پیردرختی کهنسالم از همان هنگام که نهالی بوده ام. بذری عفونت زده در میان پوسته ای پوک و توخالی. درختی که سبز شدن بلد نیست. یادش نداده اند. من زرد سبز می شوم سیاه سبز می شوم. خون سیاه دلمه بسته توی شاخه هایم جریان دارد. من ریشه های موش خورده می دوانم در این نمکزاری که بار نمی دهد مرگ می دهد. زیر سایه ام توقف نباید کرد سایه ی من پناه نمی دهد بی پناهی می دهد. خنک نمی کند آتش می زند تا مغز استخوان. 

نگفته بودم؟ تار و پود و گره هایم را از تهوع ریسیده اند. از ملال و روزمرگی. از خون ِ ساکن ِ گندیده در رگهای یک مردار. دنبال چه می گردی وقتی حتی اسمم هم به تو، به خودم به خودش دروغ می گوید؟ به چه خیره شدی؟ به رنگ های ماسیده روی صورتم؟ این ها رنگ نیستند ته مانده های رویاپردازی های ساده لوحانه ی دخترکی کودن اند که روزها پی ِ ماه می گشت و تنها چیزی که عایدش شد سیاره ی سردی بود آغشته به غبار سرد و خاکستری فراموشی.

از من آواز نخواه من نغمه سرایی نمی دانم گلوی خراش خورده ی من لبریز از آواهای تیز و گوشخراشی شده که می سوزاند و ذوب می کند. 

گول گرمای دستانم را نخور این گرما گرمای هوس نیست گرمای تن نیست گرمای تب است حرارت ناشی از تجزیه شدن است؛ من است! من! 

برو. بگذر از این زندانی گذشته ی تاریک. گذشته دیر شدن نمی داند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 13 بهمن ماه سال 1389 ساعت 9:21 PM

نه اینکه فک کنی مردن کم چیزیه ها! اتفاقا مردن مهم ترین کاریه که خوابیده میشه انجامش داد. اینطوریه دیگه... صُبا پشت پلکام شروع می کنه سوختن..فقط وقتی می خوابم آروم میشه. اگه یه ذره آفتاب از لای در و پنجره بزنه تو، انگار دارن گوشتمو آتیش می زنن! سرجمع میشه گفت خوش میگذره!
پسر ِ کوچیکم تو بیست سالگی، جنازه ش پنج سال موند تو مردابای جنوب. میدونی یه پسر از بیست سالگی تا بیست و پنج سالگی باید چه آتیشی بسوزونه؟ اما پسر من تمام اون سالا،  توی مرداب داشت می پوسید. بعد از چند سالم یه تیکه از استخون دستشو برام آوردن. این یکی پسرمم اینطوری خوشحال نبین؛ بیشتر ِ شبا گریه می کنه. اون روز برام یه شعر خوند؛ از یه چیز نورانی که از تو داره مغزشو می سوزونه. ازم پرسید شعرمو فهمیدی؟  گفتم آره می فهمم. اما دروغ گفتم، هیچوقت نفهمیدم چی تو مغزشه.
میدونم به جای غر زدن باید ازت تشکر کنم برای پول اجاره، اما دیگه به آدمای مهربونم مشکوک شدم. پیش خودم میگم حتما اینم ازوناس که می خواد بهشتو  با یه ذره پول خرج کردن واسه خودش بخره. این وسط، آدمای گدایی مثه مام واسطه ن دیگه!
بعضی وقتا آدم فک می کنه داره همه چی رو خواب می بینه. من که میگم مهم نیس، چه فرقی می کنه؟ شاید منم دارم تورو خواب می بینم.فعلا یه مدته که نمیشه از خوابی که توشم بیدار شم.



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 22 دی ماه سال 1389 ساعت 7:36 PM
و اینجوری شد که من با خودم فکر کردم که چرا من وظیفه‌ی خودم می‌دونم که یه آدمو به خاطرم بسپرم. صداشو، چشماشو، حرفاشو، ژستاشو. چرا انقدر درگیر آدما میشم. چرا انقدر توی مغزم جا باز میکنن.

و چرا من و دنیام همیشه فراموش می‌شیم. می‌ریم و می‌ریم و دور می‌شیم. دور ِ دور ِ دور ِ دور ...




پ.ن: من دزد نیستم. این عکسو دو سال پیش از دویانت آرت گرفته بودم اما الان دو فیلتره و من نمیتونم برم لینکو پیدا کنم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 28 آذر ماه سال 1389 ساعت 02:27 AM

خب... ساناز میگه اینجا که میایم باید بنویسیم. بنویسیم راست و مستقیم و دستمون رو بک اسپیس نره. خب نمیره. فقط باید نوشت اینجا؟ میشه قبلش اشکامو پاک کنم قربان؟ دماغم داره قلقلکش میاد.

نه؟ بسیار خب. متوجهم. اینجا فقط باید نوشت.

از کجا شروع کنیم؟ راستی تو کجایی؟ تو؟ فکر میکنم تو همه ی جاهایی هستی که قبلا بودی. اگرنه من چرا اینقدر اشکم دم مشکم شده؟ چرا انقدر زود بغض میکنم؟

راستی یه طرح خیلی خوب بود. استادم ازم کشیده بود. با ذغال. ازینا که هرکی می بینه میگه عالیه. ازینا که آدم میچسبونه در کمدش و هی نگاش کشیده میشه سمتش. الان دیگه طرحش زیاد معلوم نیست. رد یه سری جای انگشت سیاهه. آره. ریدم توش. مثه بقیه ی چیزا. اما توی جاهای سفیدش نوشتم. حتی جاهای خاکستری. نوشتم همه ی اون چیزایی رو که من قرار بوده بگم و جام یه آدمایی زودتر گفتن. چی؟ نه... میرا نیست توش. آره. شاید میرا رم اضافه کنم. میدونم. میدونم عاشق این کتابی.

یادته رو تخت نشسته بودی؟ نازلی هنوز نیومده بود. داشتم برات از ژنتیک میگفتم. یادته گفتم 70% ژن های آدم آفن تو مواقع عادی؟ یادته گفتم ممکنه یه شرایطی پیش بیاد و معلوم شه آدم ژن پرواز داره، اون وقت ممکنه پرواز کنه و بره؟

پرواز کردی و رفتی آره؟ 70% باقی ژنهات آن شد؟ آره آره... خوشحال بشم یا ناراحت؟ این حرفو باید میزدم اصلا یا نه؟

ژن پرواز من چرا آن نمیشه پس؟ من دلم گرفته.

-عذر میخوام میشه یه دستمال کاغذی بدید به من؟ چشمام داره میسوزه.

-خیر. اینجا فقط باید نوشت.

من الان دارم همه ی اون جاهایی رو میرم که قبلا تصور میکردم که با تو برم.

من تنها موندم اینجا. بین این همه آدم غریبه. بین این آدمایی که خیلیاشونو وقتی که میبینم لبخند روی لبم میشینه وقتی یاد حرفات در موردشون میفتم.

من تنهایی می ترسم. خیلی می ترسم.

این تویی که منو تنها گذاشتیا... حواست هست؟ شاید اگه اون موقع که باید تنهات نمیذاشتم... چی دارم میگم؟ ولش کن.

-سانسور نبود قربان... سانسور نبود اما صورتم داغ شده. کاش میشد برم و یه آبی به صورتم بزنم.

میدونی دیشب به چی رسیدم؟ به چیزی که قابل وصف نیست. شاید اگه تو هم بودی میرسیدی. خیلی خوب بود. قبلش باد که میومد صداش توم می پیچید؛ انقد که خالی بودم. اما یکی دو ساعت بعدش قلبم داشت توی قفسه ی سینه م پرواز میکرد. نصف شبی بلند بلند میخندیدم. نمی دونی. هیچوقت تو زندگیم احساس به اون خوبی نداشتم. میدونی؟ بعد اون 70% ژنای آن قلبم آف شدن. گیر کرد یه جایی تو سرم شاید. واسه همین حس سبکی دارم. اما دیگه خوشحال نیستم.

از امروز میخوام تمرین پرواز کنم. کاش توی این دریاچه ی یخ زده ی اشک ها گیر نکرده بودم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 8 آبان ماه سال 1389 ساعت 9:41 PM

این هوای خاکستری. این ابرها. این صداها که از گذشته میان تا به گوش من برسن؛...

توی بادی. توی خش خش درخت ها.

بارون که میاد، این تویی که جاری میشی و ریشه میکنی توی قلب و ریه های من.

تو پاییزی.

این، تویی که پاییزی.


-------

سیاوش: (به مادیان)

تو که اسبی چه می دانی از جان ما آدم ها، که انگار همه ی عمر دلمان می خواهد برگردیم به آن گرمای مرطوب. برگردیم که دیگر بازنیاییم.


اسب های آسمان خاکستر می بارند- نغمه ثمینی

-------


پ.ن:از این فضایی که توش بودیم خوشم نمیومد.

از این رابطه ای که داشت بینمون شکل می گرفت.

توی اینم مثل خیلی دیگه از روابط زندگیم من نقشی ندارم.


پ.ن: این نگاه تو، این نگاه گرم تو از توی قلب اساطیر بیرون میومد و میریخت توی روح من و روح غلیظمو به هم می زد...


------

* عنوان از اکتاویو پاز، درخت درون.



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 22 شهریور ماه سال 1389 ساعت 4:13 PM

"ادماند- اینکه چون بواسطه ی افراط کاریهای خود، پریشانحال می گردیم، خورشید و ماه و ستارگان را سبب بد اختری و نگون بختی خویش می دانیم خودفریبی عالی و خاص این جهان است. پنداری که جبری در تبه کار شدن ما موجود بوده و ما به موجب جبری آسمانی سبک مغز و ابله گشته ایم و یا تاثیر کواکب و ستارگان ما را برده و دزد و خیانت پیشه گردانیده است. مست و گزافه گو و زناکار بودن به سبب انقیاد فرمانبرداری جبری از تاثیر کواکب است و سبب همه ی عیب های ما مشیت آسمانی بوده. اینها عذر و بهانه های فریبنده ی زن باره ای است که تمایلات شهوانی خود را بگردن اختری می نهد! پدرم با مادرم زیر دم اژدها گرد آمد و ولادت من زیر دب اکبر صورت گرفت در نتیجه من اکنون شهوت پرست ِ هرزه خیالم. این یاوه ها چیست باز من همانم که باید باشم اگر خود پاکترین و سعیدترین اختر فلک الافلاک به هنگام حرامزاده ساختنم چشمک می زد. ادگار، (ادگار وارد می شود)

     هم اکنون او بسان بلایی در یک کمدی نیمه تمام وارد می شود؛ دنباله ی سخن من باید افسردگی شدیدی توأم با آهی همچون آن دریوزه ی دیوانه خانه باشد، اوه این کسوف و خسوف ها از این جداییها و بیگانگیها گفتگو می کنند، فا. سل. لا. می."                   

                                                                    

                                                                           لییر شاه- شکسپییر


کلا من عاشق این ادماندم! تنها شخصیت خیلی باهوش جز دلقک همین ادمانده! منتاها من ادماندو بیشتر درک میکنم! کوردلیا ام که خیلی لوسه! 



پ.ن: یه نگاه که پشتش هیچی نیست. یه لرزش بی موقع صدا وقتی که داری حرفی می زنی که برام مهمه. اس ام اسی که باید می دادی و ندادی. یه سکوت که پشتش حرف نیست. یه حرف که پشتش سکوته. یه لبخند بی معنی. اینا چیزاییه که باعث میشه من توی کمتر از یه ثانیه از آدما و وابستگیاشون کنده بشم. من متاسفم، اما این چیزیه که هست. و متاسفم؛ چون دیگه از اون لحظه جایی در من که به تو تعلق داشت، وصل شد به بقیه ی خلاء های وجودیم. تو هم به بقیه ی هیچ ها اضافه شدی. به همین سادگی.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 21 مرداد ماه سال 1389 ساعت 6:58 PM

هرچی میگذره بیشتر می فهمم که دلم بیشتر از همه چیز توی این دنیا، همه ی این چیزای لعنتی و زشت دنیا، فقط برای حضور تو تنگ میشه. برای لبخندت. برای آغوشت.برای برای برای...


نمی دونم. نمی دونم چی بگم فقط میدونم جدیه. همه ی این حرفا جدی ترین حرفاییه که زدم توی زندگیم. هرچی که بگم هرکاری که بکنم هر فکری هر حرکتی هیچکدوم مهم نیست. مهم نیستا!!

مهم توئی. تو فقط.

نریا! بمون همینجا. بعد بفهم خب؟ بدون. اصلا به منم نگو که می دونی! فقط بفهم دیگه. بذار لا اقل تنها چیزی که باقی می مونه سفیدی باشه و لبخند. من از این خاکستری مات استفراغم میگیره.

اصلا مگه من گفتم اینجا پیش من؟ ها؟ گفتم؟ نه دیگه! پیش هرکی! فقط باش. نذار که بری. خب؟


پ.ن: واقعا هیچ سوالی رو در مورد این آپ نمی تونم جواب بدم مطلقا "هیچ" سوالی. پس بیخود زحمت نندازین خودتونو.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 17 مرداد ماه سال 1389 ساعت 10:33 AM

بعد تو میای با کتابات
با یه عالم اطلاعات
آدمای ضایع , حرفای بامزه! و من
نگات می کنم با سنّم
با اخلاق مثه جنّم
با بیکاریامو , با بیزاریام
میگی بلند شو برو بیرون
میگی بلند شو بریم بیرون
بریم پارتی و گالری و کنسرت جاز تلفیقی
ولی من رو همین مبل میشینم
همون فیلم همیشگیمو میبینم
چرت می زنم ,کتابامو ورق میزنم
میگم بیزارم از همتون
بیزارم از همتون
بیزارم از همتون
میگم بیزارم از همتون
بیزارم از همتون

بیزارم از همتون



پ.ن: من، در حالی که روی تخت چهارخانه ام دراز کشیده بودم و به سقف نگاه می کردم در رویای مرگ بودم

پدر، در میان خش خش روزنامه ها و وزوز گزارشگر فوتبال به مرگ می نگریست

و مادر، مادر در میان غلغل های سماور و آوازهای شیر آب در فکر مرگ بود

تنها برادر بود که خیره شده بود به شیشه ی سرد روبرویش و به هیچ چیز فکر نمی کرد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>