معافیت از خدمت سربازی معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
ترانه ی کودکان؟

آقا موشه ، ای شکموی دله / دیدی افتاد آخر دمت لای تله
حالا چشمات از کاسه در اومده / شکسته پات عمرت به سر اومده
چطور بوی گردو رو از یه فرسخی شنیدی / اون تله گنده رو تو یک قدمی ندیدی
آخه زبون بسته مگه تو چشم و گوش نداشتی / همین شکمو داشتی و فکر و عقل و هوش نداشتی
یادته یک شب تا صبح نذاشتی من بخوابم / رفته بودی تو گنجم رو دفتر و کتابم
هی بازی کردی جیغ زدی رو کاغذام دویدی / دفتر پاکنویس انشای منو جویدی
دسته گلی تو آب دادی ، من خجالت کشیدم / مزه این بیمزگی رو فردا من چشیدم
آقا موشه ، ای شکموی دله / دیدی افتاد آخر دمت لای تله
حالا چشمات از کاسه در اومده / شکسته پات عمرت به سر اومده




این ترانه ی کودکانه؟‌ چشمات از کاسه در اومد مغزت پاچید تو دیفال منم مغزتو از توی کاسه ی سرت در آوردم با خونت قاطی کردم سر کشیدم!

بعد واسه بچه های این نسل آهنگای یان تیرسن نشون میدن توی تلویزیون!

اون وخ میگن چرا جوونای امروزی انقد مشکلات روانی دارن! خب نیگا چیا به خوردمون میدادن!

+نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر ماه سال 1388ساعت3:10 PMتوسط frozen |
به همه

پثتیک نشدی اُسی! پثتیک بودی!

--

توئم لاااقل یه میسی، زنگی، آفی، نه؟ نُو؟

--

این صحنه رم اتفاقا دیده بودم

-البته ما صحنه دار کار نمیکنیما! گفته باشم!

--

منم که مثه همیشه: چرا من؟ چرا تو؟

--

نه تنها حس ســکسی بودنت رو در من القا نمی کنی، بلکه احساس تهوع آور بودنت رو در من القا می کنی!

--

فک کنم تنها کسی که از مرگ مایکل ناراحت نشد من بودم! البته نمیدونم چرا قبلا همه ی اینایی که به به و چه چه می کنن بهش میگفتن بچه باز و خل وضع و کثافت...

--

مرسی واسه دایری آو جین و پاکت فول آو سانشاین! گرچه که نمی خونی... دیلیتم که شدی

--

من حافظه م ضعیفه! حالا این همه هیشکی نگفت! من نگم فقط عیب داره؟ میدونم هیچی نگفتی و نمیگی واسه سرکوب عذاب وجدانم گفتم

--

یه روز با دست چپم میزنم تو گوش راستت! ببین حالا! شایدم با دست راست بزنم تو گوش چپت!

--

افندی یه فندی به من میدین؟

--

نظری ندارم اگرم داشته باشم منفیه! میخوای؟

--

فردا

--

س.ع کی میای یادم باشه!

--

زنگ بزنم هی بهم تبریک بگیم!

--

نمیدونم هرچقد بطلبه! هرچی آقامون بگه! :))

--

س.ع چن ماه اینجا می مونی یادم باشه!

--

اوا خاک عالم! این چه حرفیه!؟؟؟

--

س.ع ایولللل پس کلی با هم حال میکنیم یادم باشه!

--

اما من اصن دلم واسه ت نتنگیده!

--

س.ع خیلی دلم واسه ت تنگیده ه ه ه!

--

حالا نمیدونم هرچی صلاح باشه

--

س.ع میخوای حالا همینجا بمون هان؟ یادم باشه!

--

:دی تر!

--

گم شو! پدسسسسگ پدسسسوخته!

--

نمیام بابا!

--

اکهی!

--

بای!


+نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر ماه سال 1388ساعت2:26 PMتوسط frozen |
here I lie under my own little separate sky
نکته:‌خیلی بهتر درک میکنین اگه موقع خوندنش این آهنگو گوش کنین!


روی آخرین پله وایمیستم و یه نفس عمیق میکشم. از تاریکی مطلق خوشم نمیاد. کورمال کورمال روی دیوار سرد دست میکشم تا کلیدو پیدا کنم و فشار بدم. پیدا میشه و لامپ هم سوخته. احساس می کنم روی دیوار و زیر پام پر جونوره. احساس میکنم دارن از پاهام میان بالا. احساس میکنم... احساس بدی دارم خیلی خیلی خیلی.


میخوام برگردم اما یه دستی محکم گردنمو گرفته و هلم میده جلو

هیچیم که نمی بینم اینطوری گندش بزنن! لابد پره سوسکای فاضلابیه سایه هم لابد الان میاد پشت سرم وایمیسته و گردنمو فوت میکنه و منم موهام سیخ میشه و می لرزم. کاش یکی باهام میومد.

بعد از کلی کشمکش بالاخره در پشت بوم وا میشه. میرم و هوا خنکه و باد میاد. باد میاد و همه ی تاریکیا و ترسامو با خودش می بره. چشامو می بندم. صداها میاد. صدای دوستام. صدای دوستایی که نمی شناسم اما می فهمم. دوستایی که شاید از کنارشون رد شدم بدون اینکه نگاشون کنم. بی اینکه بشناسم. باد میاد. سایه نیست تاریک نیست تنها نیستم کسی باهام نیست کسی باهام حرف نمی زنه خلوتم رو بهم نمیزنه کسی.... خوبه. فقط. گوشه ی دو تا دیوار میشینم که مکان مورد علاقه مه نه کسیو می بینم و نه کسی منو می بینه و اینطوری حس می کنم که واقعا واسه خودم دارم این کارو می کنم. چشامو می بندم می فهمی که؟ یه نفس عمیق می کشم سرفه م می گیره. اما عیب نداره. چشامو باز می کنم اما به تو نگا نمی کنم روم طرف توئه اما به ابرا نگا می کنم. هنوزم باهات قهرم. با تو حرف نمی زنم با خودم حرف می زنم. واسه خودم. واسه دوستام. داد می زنم. داد. دو بار. سه بار. ده بار. بقیه م میگن. بقیه م میان بیرون. دوستامو میگم. ساکت میشم. گوش می کنم. چشامو می بندم. باد میاد. لبخند می زنم و میدونم توئم لبخند میزنی. باهات قهرم اما یواشکی نگات می کنم و یواشکی به هم می خندیم. عیب نداره. باد میاد.
تاریک نیست. تنها نیستم. سایه نمیاد. کسی گردنمو فوت نمی کنه و موهام سیخ نمیشه. نمی ترسم. تو هستی و نمیذاری که بیاد. نمیذاری سوسکا و جونورا از پاهام بیان بالا و برن توی روحم. نمیذاری سایه ها تسخیرم کنن. تو هستی و با همیم و حرف نمی زنی و خلوتمو به هم نمی زنی. تنهاییه خوبیه. باد میاد
این شبها خیلی روشنه. کاش همیشه همینجوری بمونیم.




پ.ن: خیلی عجیبه اما کلد پلی انگار دقیقا افکار منو می خونن و می زنن!




+نوشته شده در جمعه 5 تیر ماه سال 1388ساعت6:43 PMتوسط frozen | نظرات (15)
now my feet won't touch the ground
چقد از فرهاد جعفری بدم میاد
+نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر ماه سال 1388ساعت2:31 PMتوسط frozen |
یه تایتل خوب تو ذهنم بود یادم رفت یادم اومد میذارم

عین موقعهایی شده که امتحان دارم هرکاری میکنم هیچی نمیتونم بخونم 

این اتفاقا تو مغزم نمیره! اصلا...

+نوشته شده در سه شنبه 2 تیر ماه سال 1388ساعت7:26 PMتوسط frozen |

آقای شاهین 

خیلی خوشحالم از اینکه جایی نشستم که تو نشسته بودی. 

کاش ببینی 

کاش بفهمی 

و نه می بینی و نه می فهمی

+نوشته شده در دوشنبه 1 تیر ماه سال 1388ساعت8:05 PMتوسط frozen |
وحشت

دارم می لرزم...

نمی دونم چی کار کنم

سه نفر...

سه تا آدم اون جایی که من بودم بودن و الان...

الان دیگه نیستن.

همه ش فک می کنم بهش

به اینکه شاید منم یکی از اونا بودم

کدومشون بود؟

اونی که گفت بیاین، نترسین، با هم باشیم هیچ کاری نمی تونن بکنن؟

اونی که داد زد فرار کنین؟

اونی که گفت اونایی که بیکار نشستن و نگاه می کنن آدم نیستن؟

یخ کردم..

همه ش فک می کنم

که شاید به خونواده هاشون گفتن که یه ساعت دیگه بر میگردن

و دیگه بر نگشتن...

به میر حسین فک میکنم

به شیخ پیر...

همه رو گرفتن...

چیکار باید کرد؟

باید بشینیم و نگا کنیم؟

بگیم با جنگیدن که چیزی حل نمیشه؟

بگیم ما خیلی روشنفکریم و بتمرگیم تو خونه مونو سگ لرز بزنیم؟

چشامونو ببندیم و گوشامونو بگیریم؟

یا دست به دعا ببریم و از خدایی که اون بالاس التماس کنیم که خودش آخر عاقبت همه رو به خیر کنه؟

یا اینکه بگیم یکی باید یه کاری بکنه؟

و لبخند بزنیم و شکر کنیم که اون یه نفر "ما" نیستیم؟

این همه آدم کشته شدن دیروز

این همه اعتراض

واسه ی هیچ؟

میرحسینو واسه ی هیچی گرفتن؟ یا کروبیو؟

نباید باشیم؟

نباید کمکشون کنیم؟

فقط نگا کنیم و لال مونی بگیریم؟

پس وجدانمون چی؟

پس شرفمون چی؟

پس....


+نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد ماه سال 1388ساعت10:13 AMتوسط frozen |
یادت بیاد که دیگه نیست. نیستی. نیستن. نیستین. مهم!
+نوشته شده در جمعه 22 خرداد ماه سال 1388ساعت12:59 PMتوسط frozen |
دردای غیر مشترکو فقط جدا جدا میشه درمون کرد

یک گذشته ی تنها یک آینده ی تنها را بوجود می آورد –که آنرا همچون پلی بی انتها، پیش روی ما در فضا رسم می کند.

 

 

مائده های زمینی – آندره ژید

 

 

----

یه سری نوشته های بی ربط که هیچ ربطی به هم ندارن فقط چون به هم ربط ندارن باید پیش هم باشن که من بعدا ببینم و بخونم و بفهمم که چطوری به هم دیگه ربط پیدا می کنن! همین!

 

فقط بهت بگم که هی فکر می کنم و فکر می کنم به این همه تناقض گوئیات و می بینم ذره ذره شکافی که می افته بینمون ُ...

خودت چی حدس می زنی؟

متنفر می شم... متنفر! خیلی!! :)

و این چی؟ این یکیـَم ارزششو داره؟ این یه مشت مزخرف؟ چی بت بگم؟ باز ببندم دهنمو؟ لبخندای زورکیمو بزنم برات؟ از یو ویش...

 

دلم واسه ش می سوزه چه عوضی چه غیر عوضی... اون که میره بعدی؛ یعنی رفته بعدی (یا بهتره بگیم قبلی)... ما خریم که می مونیم _ حتی اگه نمونیم _. من و خره و ایده آلمون! عر عر!

 

و منی که هی میخونمشون و هی رنج می کشم. ( میخوام این رنگی باشه و این رنگی بمونه نپرس چرا)

 

 

لازم نبود که بگی کاش می تونستم دست راستتو بگیرم بی اینکه دست چپت با خبر بشه و  با هم بریم خارج از شهر و اونجا دستتو ول کنم و بگم منو فراموش کن. واقعا این کارو کردی آقای ژید. ناتانائیل منم! و وجود دارم! هستم!

 

 

یه لحظه بود... یه لحظه ی خیلی کوتاه... یه لحظه ی کوتاه ِ کوتاه بود که فک کردم همه مثه همن. همه رو دوست داشتم. عاشق خدا شدم. اصلا احساس ِ خودخدایی کردم. دلم خواست بلند بلند بخندم. دلم خواست بلند بلند گریه کنم. دلم خواست داد بزنم. دلم خواست دستام انقدر بلند بود که می تونست همه ی آدمای دنیا رو – اصلا چرا آدما رو؟ همه ی موجوداتو-  بغل کنه. دلم خواست همه ببینن اینو. دلم خیلی چیزا خواست. دلم خیلی چیزا فهمید. و بعد مُرد. تموم شد. تموم شد و همین لحظه و فقط ِ فقط همین لحظه برای تمام عمرم بس بود. این دیگه نه زوریه نه اجباری و نه از روی ناراحتی ، دلتنگی خالص ِ خالصه! :)

 

 

ترکیب حافظ و کولر و تاریکی و صدای اصفهانی و تنهایی عجیب ترین و بهترین ترکیبیه که تا حالا تو زندگیم تجربه کردم.



+نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد ماه سال 1388ساعت4:30 PMتوسط frozen | نظرات (14)
یدونه ساندیویج! بهم بدین بدون خیارشور!

روح اگه روحه که دیگه وزن نداره! حالا چه 21 گرم چه 21 تن! اگه وزن داشت که اسمش روح نمیشد! میشد جسم! نه داداچ این روحا روح نیست! خیلیم بخواد روح باشه ازین چینی زپرتیاس که به دیار باقی نشتافته زهوارش در میره! روح باید خااااااالص باشه! بدون وزن و بدون خیارشور!


چیه؟! امروز حرفمه خب! مشکلیه؟


پ.ن: با خودش فک میکنه خب به درک! منم با خودم فک میکنم خب به درک تر!




+نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد ماه سال 1388ساعت4:34 PMتوسط frozen | نظرات (7)